خب من واقعن نمي دانم وقتي كه چهار سال آزگار يك جا باشي، موقع ترك كردنش بايد دلتنگ باشي يا نه؟ امروز اينجا هوا عالي بود، دريا خوشرنگ بود و به بركت باران سيل آسايي كه ديروز باريده بود چمن ها و درختها سبزتر بودند. طوري بود كه در اين بعد از ظهر آرام جمعه از قدم زدن توي سايت خلوت شركت احساس آرامش به من دست مي داد. اما حس دلتنگي ندارم. اينجا هيچ چيز و هيچ كس نيست كه مرا به بازگشت دوباره ي هر چند يكي دو روزه ترغيب كند. مي داني؟ اينجا ماندن آدم را معتاد مي كند. معتاد اين طور كار كردن و استراحت چند روزه ي بعد از كار و درآمد به نسبت بيشترش از شهري مثل تهران. بايد اينجا باشي و ببيني كه چقدر آدم معتاد به اينجا دور و برت هست. من اما خوشحالم كه آنقدر دليل داشتم كه از گرفتار شدن به اين اعتياد فرار كنم.
خوشحالم که امسال تمام زمستان را درک می کنم. زمستان باید خودش باشد با برف و سوز و سرما. بهاری اش داغ دیدن برف را به دل آدم می گذارد. بهاری اش آدم را عقده ای می کند. حداقل مرا.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 17:2  توسط
|
سرگین ماچه الاغ!
زیر نوشت: کیلویی هفت هزار تومن
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:3  توسط
|
خب الان اين سوال براي من پيش اومده كه وقتي مي گن طرف آدم با سياستيه، اين با سياست بودن تو خون اين آدمه ست يا اينكه در طي قرون و اعصار(يعني كه در طول زندگي و تحصيل و كار و اينا) آدم با سياستي شده؟ يا اصلن برعكس. اين كه يه نفر آدم، هميشه ي خدا پپه و خنگ و گند بزن باشه، ذاتيه؟ يني نميشه به اصلاحش اميدي داشت؟ يني كلن سن و سال و تجربه ي تحصيلي و كاري و اينا روي آدم از اين لحاظا تاثير نمي ذاره؟
همه ي اينارو گفتم كه بگم من بعد از اين همه سال كه از عمرم مي گذره، بازم خيلي خيلي خيلي وقتا پيش مياد كه چنان ضايگي اي بدم كه واقعن نتونم جمعش كنم. معمولن هم عدل سر وقتاي حساس زندگيم، اونجاهايي كه بايد دوزار سياست به خرج بدم، چنين شيرين كاريايي مي كنم. مثلن همين امروز. بعد مدتها طي يه پروسه ي معجزه واري كار انتقالم داشت درست ميشد كه ييهو اون وسط يه گندي زدم. در اين حد كه باعث و باني انتقالمو به تهران، كلن پشيمون كردم. حالا الان واقعن نمي دونم چه گهي بايد بخورم كه ماجرا رو راس و ريس كنم و بيشتر از اين گندش رو در نيارم. آخه ميدوني؟ مثلن من اگه بخوام گند كاريامو درست كنم مثل جريان اون خواستگاره ميشم كه عروس واسش چايي آورد بعد كه خم شد گوزيد و از خجالتش رفت تو آشپزخونه قايم شد. پسره خواست بره از دلش دربياره، رفت دم در آشپزخونه و بهش گفت چطوري گوزو؟ حالا جريان منم همينه. هي به خودم ميگم برم يه جوري جريانو ماس مالي كنم، مي ترسم بدتر از اصل و اساس تر بزنم به جريان انتقاليم.
من همه ي زندگيم پر از دروغ و چاخانه. اونوقت نمي دونم چرا اينجور موقع ها كه ميشه، مث يه طفل معصوم همچنين ممصادق بازي اي از خودم در ميارم كه بيا و ببين.همیشه هم همین راست گفتنای بی موقع ست که کارمو خراب میکنه. يكي نيس بگه آخه كس خل ... لا اله الا... چي بگه آخه آدم !؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 17:9  توسط
|
بانيالوكا شهري آرام بود با كليساهاي زيبا، رستورانهاي عالي، پارك هاي بسيار و خوشگل ترين زنان اروپاي شرقي.

اين دختر راهنماي محلي مان در بانيا لوكا بود.

تراونيك جايي بود كه خوشمزه ترين قهوه ي عمرمان را خورديم. بوسنيكا كافي.همه ي اين سرويس مي شد يك مارك كه برابر نيم يورو بود.

از جنوب كه به سمت شمال غرب مي رفتيم مسير كم كم پوشيده از برف مي شد.

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:44  توسط
|
در بونا رودخانه اي را مي ديدي كه از دل كوه بيرون مي آمد، تكيه صوفيان نقشبندي و تاكستان هاي بسيار.

موستار به خاطر پل قديمي اش معروف بود. ماهيهاي قزل آلاي خوشمزه اي در اين شهر خورديم.



يايسه دوازدهمين آبشار بلند دنيا را در خود جاي داده بود و البته ساختماني كه تصميم شروع جنگ جهاني دوم در آن گرفته شده بود.



+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:33  توسط
|
ب.وسني را بايد ديد. كشور چشمه هاي بسيار، رودخانه هاي فراوان، آبشارهاي زيبا،طبيعت بي نظير و مردم دوست داشتني.

همه ي شهرها يك قسمت قديمي دارند كه حتي پس از خرابي كامل در جنگ مجددا به همان سبك قديم ساخته شده اند. اينجاست كه مي توان ساعتها با آرامش در خيابان هاي سنگفرش شده قدم زد و به چشم چراني زنان و دختران و پسران زيبا و خوش هيكل ب.وسنيايي مشغول شد.


اينجا مسلمانها و كاتوليك ها و ارتدكس ها در كنار هم با مسالمت زندگي مي كنندو در حقيقت دينشان ملغمه اي از اين سه مذهب است كه البته از سخت گيري هاي هيچكدام از اديان اثري نيست. مسلمانانشان اعتقاد دارند كه خدا همه جا هست و چندان نيازي به حضور در مساجد نيست. براي همين است كه تعداد مساجد ساخته شده بعد از جنگ خيلي كمتر از قبل است.

سارايوو كوهستانهاي برفي زيبا٬ چشمه هاي ديدني و چشم اندازي دوست داشتني داشت.



+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:12  توسط
|
بعد از چار سال، حالا دوباره دارم به تنهايي سفر مي روم. يعني كه توي گروهي كه با هم مي رويم غير از ليدرمان هيچكس را نمي شناسم. دور و بري هاي من مي دانند كه من معمولا مثل بچه ي آدم به سفر نمي روم. مي گردم از بين همه ي پيغمبران جرجيس را پيدا مي كنم. ليدرمان مي گويد جايي كه مي رويم خيلي زيباست. طبيعت زيبا، چشمه هاي فراوان، پل ها و مساجد قديمي، تنها شهر دنيا كه روي آبشار بنا شده (و راستش من هنوز معنيش را درك نمي كنم)، تلفيق سبك هاي معماري منحصر به فرد، خيابان هاي پوشيده از درخت، باغ ها و پارك هاي زيبا و ....و ديدن شهرهاي تراونيك، بانيالوكا، جايس، بونا، موستار و سارايوو. بله! ما سفري نه روزه به بوسني و هرزگووين در پيش داريم. شبه جزيره بالكان. اروپاي شرقي.
پروازمان از تهران به استانبول و از آنجا به سارايوو خواهد بود. به پيشنهاد اعضاي گروه، در برگشت سه روز در استانبول خواهيم ماند كه البته جزو برنامه تور نيست و پيدا كردن هتل و اقامت و گشت و گذارش پاي خودمان است. برنامه ام اين است كه آن سه روز براي خودم بروم هتلي ارزان قيمت در يك محله آبرومند امن و امان مثل سلطان احمد پيدا كنم و استانبول را گز كنم. مگر اينكه چنان با همسفران رفيق شده باشم كه ترجيح دهم با جمع بمانم.
مهرِ امسال، حسابي جيب هايم را خالي كرده است.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 14:54  توسط
|
صبح ها بدون ساعت از خواب بيدار مي شوم. صبحانه مي خورم. چسان فسان لايتي مي كنم و زنگ مي زنم به تاكسي تلفني. بعد با راننده آژانس كه پيرمرد خوش صحبت 72 ساله اي است مي آيم شركت. سه چار ساعت جاي سه نفر كار مي كنم و بعد قيد ناهار شركت را مي زنم و مي روم بيرون. بالاخره هر روز يكي پيدا مي شود كه برويم بيرون غذا بخوريم. سر ساعت چهار ماشين مي گيرم و مي روم خانه كه بنشينم درس بخوانم. اما البته هر روز دليلي براي دير رفتن هم پيدا مي شود. اين روزها يكي از تفريحاتم رفتن به خريد است. آنهم جاهايي مثل شهروند و رفاه و بعدكه با كيسه هايي در دست به خانه مي روم احساس خوشايندي دارم. اين شبها خوبند. غذا پختن دو نفري، ماشين سواري آخر شب، سيگار كشيدن توي خانه، سفارش غذا از بيرون، كل كل كردن با همخانه ام، ..... البته گاهي نگران اضافه ي اضافه وزنم مي شوم.
ظاهرن اينطور زندگي كردن بايد آرام و بي دغدغه باشد. اما من پُرَم از دلهره و ترس و تشويش. انگار كه يكي دارد با قاشق دلم را از تو مي تراشد. چن روز است كه دردش را حس مي كنم. سفر نه روزه ام شده دوازده روز و من به جاي اينكه خوشحال باشم نگرانم. كلاسهايي كه ثبت نام كرده ام از اواخر مهر شروع مي شود و من با تمام ذوق و شوقي كه از قبل داشتم، حالا فقط مي ترسم. ديده اي كه وقتي سرما مي خوري، انگار كه سرما توي دلت مي ماند؟ هر چقدر هم كه خودت را گرم كني و گرم نگه داري بازهم توي ات سردش است. حالا من اينطوريم. هر كار مي كنم اين ترس و اضطراب و دودلي از دلم بيرون نمي رود.
نمي شود كه چرايش را بنويسم. براي خودم هم گنگ است. اين روزها يك چيزي توي خون من زياد است. چيزي از جنس كورتيزُل.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 16:3  توسط
|
باید از دلهره های این روزهایم بگویم.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:37  توسط
|
به گمانم بايد از رابطه اي كه يك روزي به هر دليلي تمامش كرده اي، دل بكني. اينطوري است كه مثلا تا مدتها بعد، هنوز اين فاجعه در اوج است، بعد كم كم عمقش كم مي شود. مي تواني پاچه هايت را بالا بكشي و توي اين عمق كم راه بروي. اينجاست كه عصبانيتت و نفرتت صيقل خورده شده و كمتر نقاط نوك تيزي باقي مانده است. نرم شده اي. حالا بيشتر به جاهاي خوب رابطه فكر مي كني، به روزهاي دوست داشتني و لحظه هاي دلنشينش. اينجاست كه اگر پا بدهد شايد ته دلت براي آغازي دوباره قلقلكش بيايد.
اما به نظرم بايد دل بكني. رابطه ديگر عميق نخواهد شد و آن آدم ديگر برايت مثل قبل نخواهد بود. حالا انگار از سر تكليف و احترام دعوتش را رد نمي كني و نه مانند قبل، كه با اشتياق بپذيري اش.
تا همين ديروز فكر مي كردم چون آدم كينه اي اي نيستم، مي توانم باز اين دوستي را شروع كنم. مي توانم در جواب شوخي هايش از ته دل بخندم. دوباره قرار مدار بيزينس هاي بي سر و ته بگذاريم. دوباره كلي برنامه براي رفتن به يك سفر كه هرگز پيش نخواهد آمد بچينيم و ....
اما امروز درست چند ساعت قبل از قرار ناهار در يكي از رستوران هاي هميشگي مان، دلم انگار با من همراه نيست. احساس مي كنم دارم جايي مي روم كه در واكنش به شوخي هايي كه مي شنوم بايد به عضلات صورتم فشار بياورم تا قيافه ام شكل خنده به خود بگيرد. نه راه پس دارم نه پيش. انگار ما دو نفر مي خواهيم يك چيزهايي را به خودمان ثابت كنيم. او مي خواهد به خودش ثابت كند كه من بخشيده ام اش و من، من راستش را بخواهي واقعا نمي دانم چه چيزي را قرار است به خودم يا به او ثابت كنم.
كاش اين يكي دو ساعت وقت ناهار امروز زودتر بگذرد.
زير نوشت: نمي دانم. خدا را چه ديدي؟ شايد همه چيز اينطور كه من پيش بيني كرده ام پيش نرفت. شايد امروز از ته دل خنديدم، آنقدر بلند كه بقيه برگردند نگاهم كنند و او به من بگويد كه اين مدت كه من نبوده ام چقدر جلف شده اي دختر!
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:27  توسط
|
مرغ همسایه غازه
همیشه
همه جا
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:23  توسط
|
من رسما تبدیل به دو موجود شده ام.
یکی که درونم است و مدام دارد حرف می زند٬ بخصوص وقتهایی که مثلا توی ماشین نشسته ام و مسیر شرکت تا خانه و بالعکس را طی میکنم٬ موقعی که میروم توی رختخواب٬ موقعی که می خواهم از رختخواب بیایم بیرون٬ موقعی که انسان خوشبختی می بینم٬ موقعی که انسانهای بدبختی می بینم٬ زمانی که اخبار تلویزیون را می شنوم٬ تلاش دوستانم برای رفتن را می بینم٬ زمانی که اینجا توی دفتر تنها و بیکارم٬ زمانی که در تلاشم تا بین این زندگی چندگانه ام تعادل برقرار کنم تا گند چیزی بالا نیاید٬ بله در همه ی این زمانها این موجود درون که دیگر اصلا معلوم نیست کودک است٬جانور است٬ فرشته است٬ همزاد است و یا چه است؟٬ یکریز دارد حرف میزند. غر می زند٬ سرکوفت می زند٬ دشنام می دهد٬ تحقیر می کند٬ مقایسه می کند٬ تشویق می کند٬ پیش بینی می کند٬ برنامه می ریزد٬ تصمیم می گیرد و خلاصه با این همه حرف زدن هم خودش را خسته می کند هم دهن مرا سرویس می کند.
اما موجود بیرون! همین هیکل هشتاد کیلویی است که کم حرف می زند اما کمتر از آن عمل می کند. مدتهاست که در بی تفاوتی به سر می برد٬ انگار که دچار کرختی مزمن شده باشد. خودش را سپرده به گذر زمان. روزها یکی یکی جلوی چشمش می گذرند بدون اینکه تفاوتی با هم داشته باشند. گاهی٬ هر چند ماه یکبار بصورت ناگهانی و موقت دچار تحول شده و با موجود درون هماهنگ می شود. اینطوری که مثلا هر چه او می گوید این انجام می دهد. مثلا دو ماه آزگار طبق برنامه ی از پیش تعیین شده ی موجود درون می نشیند به یاد گرفتن زبان اسپانیایی٬ پنج ماه عین بچه آدم گوش به فرمان اندرونی میدهد و طبق فرمایشاتش شروع می کند به رژیم گرفتن و طب سوزنی رفتن و کم کردن وزن٬ گوش به نصایح اندرونی می دهد و می رود دنبال کارهای انتقالی و پیدا کردن کاری در تهران و صحبت با یکی دو نفر که بتوانند کمکش کنند٬ حتی گاهی آنقدر گوش به حرفهای اندرونی می دهد که دلش برای درس و کلاس تنگ می شود و یک روز می رود دانشکده ی قدیمی اش ببیند دوره ای چیزی از این چند ماهه ها برگزار می شود که ثبت نام کند و چند وقتی در حال و هوای دانشجویی سیر کند؟٬ طبق نصایح موجود درونی سعی می کند کم کم لایه هایی از این زندگی چندگانه اش را بکَند و بیاندازد دور تا کمی آسوده شود از این همه نقش بازی کردن برای آدمهای مختلف٬ .... اما٬ اما یک روز صبح که از خواب بیدار می شود می بیند که ارتباطش با اندرونی قطع شده است. مدتها از آخرین درس زبانی که خوانده بود گذشته است٬ رژیم را بی خیال شده و برگشته سر همان وزن سابق٬ با تنبلی و بی خیالی زندگی در همین شکل و شمایل غیر آدمیزادی در اینجا را ادامه می دهد٬ زمان ثبت نام آن دوره را از دست داده است و با اولین نه شنیدن بی خیال پی گیری انتقالی شده است.آن وقت٬ برای فرار از دست فحش و بد و بیراه های اندرونی و گول زدن خودش سعی می کند تنوعی به زندگی اش بدهد که قطعا چیزی فراتر از یک مسافرت و عوض کردن حال و هوا آنهم بصورت موقتی نخواهد بود.
بله٬ اینطوری ست که من رسما تبدیل به دو موجود شده ام که به جز زمانی کوتاه٬ انگار که همیشه متنافرند و نه حتی موازی. تلاش بی فایده ی موجود درون در کرختی مزمن موجود بیرون محو می شود. این است که ....
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 9:16  توسط
|
ساعت پنج صبح بچه ها بیدارم کردن. بساط سحری رو چیده بودن. با چشمای نیمه باز٬ گیج و منگ رفتم سر یخچال یه موز برداشتم شروع کردم به خوردن!٬ بعد اومدم سر میز. ضعیفه* میگه: دست و روتو شستی؟ میگم: نه میترسم خوابم بپره.
بعد از سحر هر کی رفت توی اتاق خودش. کلی توی اتاقم گشتم دنبال جانماز و مُهر. بعد رفتم اتاق ضعیفه بهش میگم راستی قبله کدوم طرفیه؟ کله شو از زیر پتو درآورد و پخی زد زیر خنده و جهت قبله رو نشونم داد.
وسط نماز هی نگام می افتاد توی آینه. قیافه ام با چادر نماز خیلی باحال بود. تا حالا خودمو با چادر نماز توی آینه ندیده بودم خداییش.
*: در مورد کلمه ی ضعیفه بعدا مفصل باید توضیح بدم. فقط همینو بدونین که یکی از ارکان همیشگی زندگی من٬ وجود یک ضعیفه بوده و هست!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 8:52  توسط
|
چند سال از اون روزا گذشته؟
اونوقت فکرکن که الان بری یه جایی و ببینی که هنوز روی شیشه های پنجره های خونه شون آثار چسبای پهن ضربدریِ زمان جنگ هست؟
یادمه که اون موقع ها٬ این ماجرای چسب زدن به شیشه ها تفریح خوبی بود واسمون.
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:23  توسط
|
امروز داشتم به این فکر می کردم که چقد آدم مادیِ پول ذلیلی هستم. اولین دفعه ای که سوار ماشین دوس پسرم شدم کلی تو ذوقم خورد. چون هم ماشینش پراید بود و هم اینکه یه دونه از این ظرف غذاهای کارمندی روی صندلی عقب افتاده بود. اونوقت بود که من نتیجه اخلاقی گرفتم که طرف یه کارمند ساده است که هر روز ظرف غذا بدست از کرج میره تهران و بر می گرده. خلاصه که تصمیم گرفتم ازش خوشم نیاد.
بعد فهمیدم که طرف کلی ماشین بازه و اوندفعه که ماشینشو گذاشته واسه فروش٬ بنگاهیه این پرایدو داده بهش که دو سه روزی بی ماشین نباشه. بعدتر فهمیدم که اصلا کارمند نیست و خودش کارخونه داره و توی دو سه تا شرکت مشاوره و از شنبه تا چارشنبه مث سگ کار می کنه و پنجشنبه جمعه میره خزر شهر حال و حول. بعدترش هم فهمیدم که سالی دو سه بار میره خونه مامان باباش و اون ظرف غذا هم مال وقتیه که مامانش توش واسش غذا می ریزه که کمتر غذای بیرون بخوره. اینطوری شد که تصمیم گرفتم ازش خوشم بیاد.
واقعیت اینه که من هنوزم آدم مادیِ پول ذلیلی هستم.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 19:4  توسط
|
اگه قرار بشه که مثلا من از فردا دیگه دروغ نگم٬ یعنی شیرازه ی زندگیم از هم می پاشه. کاملا با خاک یکسان میشم. بله٬ بدآموزی به دروغ زنده است آقاجان!
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 18:38  توسط
|

به نظرت به این زودی ها چاره ای پیدا می شود٬ افسردگی این روزها را؟
سخت به دنبال پیدا کردن دلمشغولی های کوچک برای فرار از این روزهای بد هستم اما این خوشی های کوتاه فقط لحظه ها را درمان می کنند٬ ساعتها را و نهایتش روزها را٬ آنهم یکی دو روز. من اما دنبال بهانه ای هستم که چند هفته ای خلاصم کند. بی خبری محض می خواهم.
نمی خواهم باز مثل دیشب با خواندن٬ دیدن و یا شنیدن خبری٬ چنان بد خواب شوم که صبح دیر وقت بیایم سر کار. نمی خواهم آنقدر اخلاقم سگی باشد این روزها که وقتی با تو حرف می زنم٬ چنانت آزار دهم که صدای هق هق آرام گریه ات را پشت تلفن بشنوم و تا فردا صبح اش کلافه باشم. نمی خواهم اینهمه خبر رفتنتان را بشنوم. نمی خواهم از ماندنم غصه ام بگیرد. نمی خواهم سرگرمی احمقانه ام بازدید از خانه کوچکم باشد که کم کم دارد شکل خانه می شود. نمی خواهم از جمع فامیل فراری باشم٬ چرا که بد دهان شده ام و هر جمله ام حتما با یکی دو تا فحش آب نکشیده به اَن و تمساح و جناب خونخوار تمام می شود.
دلم می خواهد برای مدتی بروم جایی که آنقدر برایم تازگی و جذابیت داشته باشد٬ که حتی اگر خودم هم بخواهم دیگر یاد اینجا نیفتم. می خواهم چند روز زندگیم معنای لذت بدهد. چند روزی جایی باشم که این قیافه های آشنای تکراری را نبینم. دلم تازگی می خواهد. دلم دیدن زندگی روزمره ی فارغ از درد مردم را می خواهد. دلم دیدن آدمهایی را می خواهد که موضوع هشتاد درصد حرفهایشان انتخابات و فلان پفیوز و بهمان دیوث نباشد. دلم راه رفتن توی خیابانهای سنگفرش می خواهد٬ و غذا خوردن در رستورانهایی که میز و صندلی هایشان توی خیابان است٬ و شوخی کردن با این مردان خوش اخلاق سرخ و سفیدِ سیبیلوی شکم گنده که دم در مغازه شان ایستاده اند و مرا به خرید وسوسه می کنند.
یکی به من بگوید برای فرار از این روزها چه کنم؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:19  توسط
|
اولین دفعه ای که یه سکه یه تومنی گذاشتیم زیر کاغذ و با مداد روش کشیدیم تا نقش سکه هه بیفته روی کاغذ٬ بعد انگار که کشف جدیدی کرده باشیم٬ به همه نشونش دادیم.
زیر نوشت: این روزا مرور گذشته بهتر از نگاه کردن به حال و حدس زدنِ آینده ست.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 8:33  توسط
|
از آن روزهايي است که نمي تواني تصميم بگيري، که چشمانت مدام بدون دستور مغزت روي نقطه اي خيره مي مانند, که حوصله ي ديدن فک و فاميلي را اتفاقا به هواي ديدن تو آمده اند کرج را نداري, که خوشحالي که امروز صبح همه ي اهل خانه رفته اند شمال و تو دو روزي تنهايي, که حتي به سرت مي زند امشب توي خانه تنها نباشي, که از شانس گه تو امروز هيچکس نيست که بنشيني گوشه ي يک کافه يا رستوران دنج و دو کلمه حرف بزني, که حتي نمي داني مي خواهيي درباره چه حرف بزني, که اصلا معلوم هست تو چه مرگت است اين روزها؟
گرما هميشه عذاب آور است و گرماي تابستان حتي بيشتر از شروع اين پريود کذايي, مرا عصبي مي کند.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:2  توسط
|
فکر می کردم مدتهاست شعور ملت یکی دو سانتی بالاتر رفته و دیگر تنه زدن و به بهانه ی شلوغی خیابان مالیدن به دختری که دارد از روبرو می آید٬ جزو نوستالژی های انسانهای جوات شده است. اما در همین سفرم به اصفهان به یقین قلبی رسیدم که ای بابا بدآموزی جان! کجای کاری؟ کافی است یک شب مجبور شوی حول و حوش هشت و نیم شب از هتل بزنی بیرون و مسیر چارباغ بالا را پیاده طی کنی تا برسی به سی و سه پل. خود سی و سه پل که رسمن یک تابلوی" ورود بدون بیل و کلنگ ممنوع" کم دارد٬ بس که با این سن و سال و قیافه و هیکل نه چندان قابل توجه٬ آماج جملاتی قرار می گیری که با تقریب خوبی به دوره ی دایناسورها بر می گردد.
زیر نوشت: یادم می آید سالهای خیلی دور کرج فقط یک سینما هجرت داشت که معروف بود دم درش تابلوی " ورود بدون بیل و کلنگ ممنوع" نصب شده است.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 11:2  توسط
|
به عقب كه نگاه مي كنم مي بينم هميشه در زندگي ام وقتهايي بوده كه موضوعي واقعا خيلي كوچكتر و بي ارزشتر از اونچه من بهش فكر مي كرده ام، وجود داشته كه براي مدتي روحم و ذهنمو خراش مي داده و زخم مي كرده. نمي دونم شايد نوعي ماذوخيسم. نمونه اش يك كتاب بي ارزش مزخرف كه از كتابخانه ي دبيرستانمون (فاطميه كرج) مونده بود دستم و اونقدر مزخرف بود كه حتي نتونسته بودم بخونمش. در تمام يك سالي كه بعد از ديپلم توي خونه موندم كه براي كنكور بخونم و حتي شايد چند ماه اولي كه به دانشگاه رفتم همواره وجود اين اين كتاب در كتابخانه ام، خوره ي روحم بود. يعني يك جوري بود كه بعد از اونهمه مدت روم نمي شد ببرمش مدرسه و پس اش بدم. فكر مي كردم حتما خيلي بد با من برخورد مي كنند، كلي حرف بارم مي كنند. تهمت دزدي و خيانت در امانت و از اين خزعبلات بهم مي زنن. حتي چند بار تصميم گرفتم با يك نامه ي عذر خواهي و بدون آدرس فرستنده بفرستمش براي مدرسه كه بهر حال اين كار را نكردم. اونقدر خنگ خدا بودم كه فكر مي كردم براي اين مال حرامي كه در بساطم هست حتي شايد كنكور قبول نشم، يعني فكر كن كه چقدر يك آدم هجده ساله مي تونه منگل باشد. من از اين موارد كم نداشته ام توي زندگيم. الان كه فكر مي كنم كه چقدر كتاب مزخرفي بود كه حتي توي آن سالها كه همسن و سالهاي من كتابهايي مثل گلي در شوره زار و اينا مي خوندند، اين يكي واقعا قابل خوندن نبود. با كيفيت چاپ و تايپ و شماره صفحه هاي به هم ريخته اش، خواندنش عذابي بود واقعا. اسمش يك چيزي بود توي مايه هاي گره هاي كور و اين چيزا. اصلا نمي دونم كه چطور شده بود كه از كتابخونه گرفته بودمش. يعني يك چيزاي محوي يادم مي آد از اينكه هر چه گشته بودم چيز دندون گيري نبود و شايد براي اينكه مسئول بدبخت كتابخانه خوشحال شود يك چيزي برداشته بودم از قفسه ي كتابا و آن هم اين!
حالا مي بينم كه چه كار خوبي كردم كه يك همچين آشغالي را از جلوي دست بچه هاي مردم برداشتم، منتها بايد مي انداختمش دور نه اينكه مثل آئينه دق جلوي چشمم بزارم.
يك زماني حدوداي سوم چهارم ابتدايي يادم مي آيد كه گويا شاهد صحنه اي (ناموسي) بودم كه نبايد مي ديدم و اين موضوع را خواهر بزرگم فهميده بود و يك روز وسط يكي از دعواهاي بچگانه مان تهديدم كرده بود كه جريان را به مامان مي گويد، بماند كه چقدر گريه زاري و خواهش التماسش كردم، ولي تا چندين ماه دقيقا هر شب موقع خواب خيلي جدي با خدا صحبت مي كردم و ازش مي خواستم كه اين تكه از حافظه ام را پاك كند كه ديگر آن صحنه يادم نياد. همان چند ماه يادم هست كه چقدر عذاب كشيدم از تصويري كه همواره جلوي چشمم بود و ترسم از خواهري كه هر وقت مي خواست مي تونست با اون موضوع منو تهديد كنه. بعد از چند ماه كه ديدم دعاهايم اثري نداره كم كم بي خيال دعاهاي شبانه شدم. نخندي ها؟ فكر مي كنم اين آلزايمري كه الان دارم بي ارتباط با اون همه تلاش و تلقين در راه از بين رفتن حافظه ام نباشه. هرچند كه صحنه ي كذايي همچنان توي خاطرم مانده.
خلاصه كه اگر بخواهم بگردم از اين چيزها زياد پيدا مي كنم. آخرهاي دبستان كه بوديم بصرافت داشتن امضاء افتاده بوديم. بعد من هي به امضاي اين و آن نگاه مي كردم و از تركيبشون يه چيزي در مي آوردم. اين بود كه چند تا امضا ياد گرفته بودم كه از بين اونا يكي رو انتخاب كنم. كارنامه ي كلاس پنجم رو كه رفتم بگيرم گفتن بايد يه دفتري رو امضا كني كه مثلا كارنامه رو تحويل گرفتي. بعد من انقدر اضطراب و استرس كارنامه رو داشتم كه فقط يكي از زشت ترين امضاهام يادم اومد. باور مي كني كه ديگه نتونستم تغييرش بدم چون تا يكي دو سال فكر مي كردم من يك جايي رو امضا كردم و اگه حالا يه جور ديگه امضا كنم ممكنه مجرم شناخته بشم و از اين خزعبلات؟ بعدشم كه هي همون امضا رو ادامه دادم تا همين الان. حالا مثلا يه چن تا ورژنش رفته بالا. گاهي فكر مي كنم يعني آدم به خنگيه من پيدا مي شده؟ اصلا يه وقتايي دلم براي اون بچه ي شر و شيطون كه همه فكر مي كردن خيلي واسه خودش زرنگه و اينا ولي من مي دونم چه خنگ ترسوي كمروي منگلي بوده، مي سوزه.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 7:43  توسط
|
خب حتمن خبر دارين كه ما (من و دختر و ميم نون و محدثه)يه سفر رفتيم شمال، روستاي زيارت گرگان؟ آره؟
جريان از اين قراره كه كلي عكس گرفتيم كه بياييم اينجا دلت ملتو آب كنيم و كونشو بسوزونيم كه از شانسمون من عكسارو جا گذاشتم توي خونه و تا دو هفته ديگه دستم بهشون نميرسه و ميم نون هم كه پاشد رفت مشهد و بقيه عكسارو با خودش برد. حالا ما مونديم و يه چند تا دونه عكس كه بازم ديديم بهتره بزاريمشون اينجا من باب انجام وظيفه.

بله، اين عكسا كه مي بينين مربوط به روز دوم سفرمونه كه توي جنگل بيتوته كرده بوديم و به يه قهوه خونه اي هم سفارش چند تا ديزي داده بوديم كه واسه ناهارمون بيارن.

واسه خودمون حكم بازي مي كرديم و سيگار مي كشيديم و مي خورديم و عكس مي گرفتيم و كركر مي كرديم و بعدش، آقا جاتون خالي، يعني نمي دونين كه توي اون هواي خنك همچين يه نموره سردِ مه آلودِ نمناک خوش بوی خوش آوا، خوردن اين ديزي ها چه حالي مي داد. بعدشم كه چايي و چرت بعد از ناهار زير پتوهاي نازك سفري و صداي رودخونه و .... خلاصه حالي به حولي!

زير نوشت: خب من كه مجردي بيش نيستم و روحمم از این چیزا خبردار نیست وهمینجا اعلام برائت مي كنم، اما هر سه تاي اين خانوما به اين نتيجه رسيده بودن كه هواي اون روز توي جنگل شديدا هواي لواط و دو نفره و سكسي اي بود. منم راستش كم كم داشت ترس برم مي داشت كه نكنه يه وخ به من بدبخت نظر سوء داشته باشن و اين حرفا. استغفراله ربي و اتوب اليه.
زیر نوشت تر: رسولی؟ با وضعیت اینا توی جنگل شانس آوردی که جونتو ورداشتی و در رفتی. نوید؟ صندلیتو پیدا کردیم.ازش عکسم گرفتیم. چند روز دیگه نشونت می دیم بابا جان.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 15:3  توسط
|
از امروز باز شروع شد.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 8:21  توسط
|
همه چیز در لحظه اتفاق می افتد. مهم این است که از این لحظه غافل نشوی!
مثلا همین نوزاد ریغوی دوست٬ آشنا٬ فامیل یا چه میدانم هر کسی که تو می بینی اش و یک آن جو تو را می گیرد که بغلش کنی و در حالیکه روی مبل راحتی لم داده ای هی بالا و پایین بیاندازی اش. آنوقت در یک لحظه که دهان نوزاد ریغو با دهان باز تو (که داری مثلا جنگولک بازی در می آوری و با بچه ی زبان نفهم به زبان خودش حرف می زنی) در یک امتداد قرار می گیرد٬ ناگهان محتویات معده نوزاد از طریق همین امتداد به دهان مبارک منتقل می شود. حالا دنده ات نرم٬ برو و این مایه ماست همچین نصفه نیمه عمل آمده را تحویل بگیر.
زیر نوشت: خب گوساله؟ می میری قبل ازبغل کردن٬ از ننه ی بچه بپرسی که این٬ کِی شیرش را کوفت کرده؟
زیر نوشت۲: می توانی تصور کنی که این حادثه٬ یک در چند هزار می تواند اتفاق بیفتد؟ انتقال تمام و کمال محتویات ماست مانند را از یک دهان به دهان دیگر می گویم.
زیر نوشت ۳: دیدن قیافه ی خندان و سبُک شده ی نوزاد ریغو و تو که دل و روده ات دارد از دهانت بیرون می آید و اگر مادر بچه هه نبود همچین پرتش می کردی سینه ی دیفال که ریغش درآید٬ دیدنی است واقعا.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 18:38  توسط
|
يعني چند روز ديگر بايد بگذرد تا اين بي حوصله گي و دست و دل به كار نرفتگي بدآموزي تمام شود؟ با امروز هفت روز است دقيقا كه اينجا نشسته ام و هيچ غلطي نمي كنم!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 9:27  توسط
|
اين آدم از آن آدمهايي است كه ظاهرش خيلي گول زننده است. يعني اينطوري است كه خيلي ها در بدو ديدار نمي فهمند كه چه موجودي پشت اين چهره ي مثبت معصوم قايم شده است. اين آدم آنقدر مورد اعتماد و اطمينان تني چند از دوستانش هست كه حتي كليد خانه شان را هم داده اند دستش تا هر وقت عشقش كشيد برود آنجا.
حالا فكر كن كه بعد از عمري يك روز شيطان اين آدم بيچاره را گول بزند و تصميم بگيرد از نعمتي به اسم خانه خالي كمال استفاده را ببرد. بعد صبح كه رفيق شفيق از همه جا بي خبرش را روانه كار مي كند زنگ بزند به فاسقش كه پاشو بيا. بعدتر اينكه موقع رفتن از خانه، دقيقا همان موقع، اين آلزايمر بي پير سر و كله اش پيدا شود و اين آدم مادر مرده يادش برود كه دم و دستگاه فيلان را رفع و رجوع كند.
اينست كه امروز بعد از چندين روز از آن ماجرا، رفيقش به تكه اي از جاي فلان چيز كه كنار مبل خانه جا مانده اشاره كرده و اينجاست كه هيچ چاره اي براي اين آدم نمانده است الا اقرا به ماوقع.
بعد، نه اينكه عادت كرده بود همه او را به صداقت و مثابت (مثبت بودن) و نجابت و قس علي هذا بشناسند، كلي برايش اقرار كردن گران بود. فقط همين قدر بدانيد كه رنگش سفيد شده بود كانه مايكل جكسن به مثابه قياس افتر اند بيفر عمل و قلبش هم كه چونان قلب گنجشكي با دو برابر سرعت هميشگي در حال كوبش به قفسه ي سينه بود.
بله اينطوري است كه پس از مقاديري تفكر در باب حوادث اخير، فهميده است كه شكستن و خراب كردن تصويري كه خودش باعث شده است اطرافيان از او داشته باشند، چقدر برايش سخت است. يعني اصل مساله چيزي بود كه اين آدم و رفيقش با آن مشكلي نداشتند ولي اينكه تعريف دوستش از او چرخشي 180 درجه اي داشت، خب قبول كنيد كه يك جورهايي بود ديگر.
زير نوشت: آقا من حالم زياد خوب نيست الان. فكر كنم بايد يه مسافرت برم. يكي بياد با هم بريم سفر. توروخدا.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:0  توسط
|
کوچیک که بودم٬ طبقه ی بالای خونه مون یه زن و شوهر جوونی مستاجر بودن. هر وقت که با هم از بیرون میومدن می رفتن بالا٬ تمام راهرو و راه پله یه بوی خوب مست کننده ای می گرفت که مخلوطی از عطر خانومه و سیگار آقاهه بود.
حالا این شبا که میرم توی اتاقم٬ سرمای ملس اتاق (که ناشی از روشن موندن بیست و چار ساعته ی کولر گازی اتاقمه) و بوی محو مخلوط سیگار و عطر از دیشب مونده٬ حالمو جا میاره.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 8:46  توسط
|
آدمها مثل پاندول شده اند. می روند و می آیند.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 9:23  توسط
|
مثل این بود که بیایی بگویی این بچه را باید سقط کنیم. انگار که تو همینجوری بی هوا پس اش انداخته بودی. انگار که من همه ی این مدت به تنهایی داشتم بزرگش می کردم٬ زنده اش می کردم. تازه داشت روح پیدا می کرد. جنین کوچکمان را می گویم.
حالا دیشب آمده ای که باید از بین ببریمش! خب نه به این صراحت٬ اما چه فرق می کند؟ وقتی من اینجا باشم و تو داری می روی یک قبرستانی آنور دنیا٬ کودک رابطه مان همان بهتر که بمیرد. همینجا. همین حالا.
دیروز به ات زنگ زده بودم که قرار سفرمان را نهایی کنیم- همان را که در عین ناباوری من٬ خودت پیشنهاد داده بودی- که خبر سفرت را گفتی. نفسم حبس شد. در نمی آمد. هنوز هم.
حالا نمی دانم از تو و کسانی که این روزها و ماه ها و سال ها دارید می روید بیشتر خشمگین ام یا از خودم و ماهایی که اینجا مانده ایم؟!
می دانی؟ دوست دارم بمیرم امروز!
زیر نوشت: آنقدر بچه گانه نیا بگو که رفتن٬ این روزها سوژه ای نخ نما شده است. برای من نخواهد شد. هرگز!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 8:47  توسط
|
پسرك؟ اينهمه عقده از كجا توي دلت تلمبار شده؟ نداشته هايت توي زندگي مگر از كجا تا كجا بوده؟ تو را چه كسي و براي چه روزي پرورش داده؟
خيالپردازي حد و مرز ندارد. فكر آدم است ديگر، مي رود تا انتهاي بهترين ها و تا نهايت بدترين ها و ترسناكترين ها. ديروز كه يكي از بچه ها گفت خيلي از اينها را از بين بچه هاي …گاه ها انتخاب مي كنند، تنم لرزيد. به خدا كه لرزيد. بد لرزيد.
مي دانم كه اين روزها بازار شايعه داغ است، اما انگار بايد باور كنيم كه در دنيايي زندگي مي كنيم كه براي مقاصد كثيفمان مي توانيم با رذالت تمام از بدبخت ترين آدمهاي روي زمين استفاده كنيم. آدمهاي بدون هيچ گذشته و بي اميد به هيچ آينده. يعني كدام پفيوز بي پدر مادري پيدا مي شود كه در كشف عقده اي ترين آدمها چنين ماهرانه عمل كند؟
خدا كند كه حرفش دروغ بوده باشد اما من تصوير آن كودكان معصومي(كه خيلي هايشان افسردگي از سر و رويشان مي باريد) كه يك روز همگي با هم رفتيم و پيتزا و سيب زميني سرخ كرده خورديم و شلوغ كرديم و خنديديم و كثافت كاري كرديم، از ديروز مدام جلوي چشمم است. آنها كه آنروز من ديدم، پس فردا چكاره خواهند شد؟
حالا مي دانم كه ديدن برق چشمهاي يكي از اين پسر بچه ها كه تازه باتوم به دست گرفته، اشكم را بيشتر در مي آورد تا ديدن صحنه ي مرگ ندا. در مرگ ندا و نداها شايد من مقصر نيستم، من همدرد و همرزمش هستم اما در بوجود آمدن اين پسربچه هاي هنوز بالغ نشده ي باتوم به دست عقده اي وحشي خونخوار، شايد همه ي ما مقصريم.
زير نوشت: مي دانم. اين نوشته شايد منطقش زير سلطه احساس بوده. تو اگر خوشت نيامد، بگذر.
زير نوشت 2: خدايا اگر اينجا به بنده اي از بندگانت تهمتي زدم ناخواسته، ببخش. هر چند كه اين روزها انگار كه صدايي نمي شنوي.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:44  توسط
|