تبليغاتX
بدآموزي - يك حكايت تكراري كه ميشه گفت حاصل جوگيريِ آنيِ پس از يك ماجراست!

بدآموزي

يك حكايت تكراري كه ميشه گفت حاصل جوگيريِ آنيِ پس از يك ماجراست!

هيچ وقت با بچه هايي مثل اينها كه توي شيرخوارگاه آمنه و اينا نگهداري ميشن برخورد داشتي؟ اصلا فكر مي كني بتوني يه بار بري و فضاي اونجا رو تحمل كني؟ توي اين يكماه، من دو سه بار به همين شيرخوارگاه آمنه سر زدم و عليرغم تمام خونسردي ذاتي ام در مواجهه با اين چيزا، بالاخره يه بار اشكم در اومد.

بچه ي به نهايت زيبايي كه داشتن به يه خانواده تحويلش مي دادن، پسر بچه دوم دبستاني اي كه مي گفتن تا يك ماه ديگه بخاطر يه بيماري مادرزاد كور ميشه و حامي اش كه زن مسن پولداري بود با گريه از مسئولين اونجا مي خواست كه اجازه بدن كه يه شب پسره رو ببره خونه اش و  آخرين جشن تولدي رو كه براش گرفته به چشم ببينه، دختر بچه ي هشت ماهه ي ملوسي كه وقتي آوردنش كه حامي اش براي چند دقيقه ببيندش، به راحتي و با يه لبخند ميومد بغلت و بهت مي چسبيد، انواع و اقسام پرونده هاي ولو شده روي ميز مسئول اونجا كه گاهي با كنجكاوي بهشون نگاه مي كردي و مي ديدي كه مثلا تولد بچه هه 10/08/87 بوده و تحويلش به شيرخوارگاه 13/08/87 و بعد يهو دلت مي گرفت.

به خانومه مي گم اين بچه ها چه جوري سر از اينجا در ميارن؟ ميگه بيشترشونو كلانتري برامون مياره. از توي سطل آشغال يا گوشه خرابه اي جايي. بعضی هاشون رو انگار پرت مي كنن و وقتي به اينجا ميرسن دست يا پاشون شكسته است. بخاطر بارداري هاي غير نرمال(احتمالا پر از استرس و ناراحتي و ...) مادراشون اكثرا بچه هاي ناآرام و لجبازي ان و در مواردي افسرده. دوستم كه خواهرش توي پزشكي قانوني كار ميكرده مي گفت بعضي از اين بچه ها، بچه هاي محارم هستن، پدر و دختر٬ خواهر و برادر٬ عمو و برادرزاده و ... بخاطر همين مريضي هاي ژنتيكي دارن.

كلا بچه هاي دوست داشتني اي هستن، از اونا كه دوس داري يه صبح تا شب باشون سر و كله بزني. ولي خيلي مهمه كه بدوني چطور باشون برخورد كني. خيلي هاشون دوس دارن سريع باهات صميمي بشن و وابسته. اينجور وقتا بايد آدم خودشو كنترل كنه. يه جورايي دوستانه و مودبانه بايد از صميمي شدن زياد با اينايي كه سعي مي كنن بهت نزديك بشن فرار كني. چون هم باعث حسادت و دلخوري بقيه بچه ها ميشه، هم ممكنه خود اون بچه از نظر عاطفي بخاطر آدمي كه شايد فقط يه بار توي عمرش گذرش به اونجا رسيده، آسيب ببينه. خیلی حساسن که مبادا باهاشون بد حرف بزنی. داشتیم باشون ناهار می خوردیم٬ یکیشون هی نِی اش رو میزد توی نوشابه٬ بعد درش می آورد و نوشابه ی چسبیده به ته نِی رو می خورد٬ رفتم درِ گوشش گفتم:ببین مربی ات حواسش نیست. حسابی واسه خودت کثافت کاری کن! آقا تا آخر ناهار هی تا منو میدید با خشونت بهم یادآوری می کرد که خودت کثافت کاری می کنی نه من! دلم می خواست یه جووووووووووووون غلیظ بهش بگم و سفت بغلش کنم!

اين بچه ها تا وقتي خيلي كوچيكن، سازمان براشون شناسنامه نمي گيره به اين اميد كه كسي به فرزندي قبولشون كنه. ولي بزرگ تر كه مي شن احتمال فرزند خوندگي شون كمتر ميشه. وقتي سنشون مي ره بالا از شيرخوارگاه به قسمتهاي ديگه فرستاده ميشن. ميگن آمار خودكشي اونا خيلي بالاست. يعني تا وقتي كه كوچيكن بهترين سالهاي عمرشون رو ميگذرونن و هنوز تصور درستي از حرفهاي مردم و نوع نگاه مردم ندارن.

نمي دونم چرا؟ ولي هميشه پيش اين بچه ها احساس خجالت و گناه بهم دست ميده. پس كي آدمها مي خوان ياد بگيرن كه ميشه جنين رو وقتي هنوز خيلي خيلي كوچيكه از بين برد؟ كي؟  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 9:15  توسط   |