بدآموزي

اين ديگه كيه؟!

از بچگي نسبت به مقوله جنسيت حساس بودم. يه پسر همسايه داشتيم كه همسنم بود و هميشه با هم بازي مي كرديم، هميشه هم بابا مامان بازي. يه بار كه اومده بود خونه مون، بهش گفتم شورتتو درمياري ببينم از كجات جيش مي كني؟ از من اصرار و از اون انكار. آخرش خودم شورتشو گرفتم و كشيدم پايين. همين موقع (بله دوستان دقيقن همين موقع! سلام رضاي قاسمي) مامانم درو باز كرد و ديد كه پسره جلوي من شورتشو كشيده پايين و كون لخت وايساده. مامانم با عصبانيت يكي زد پس كله پسره و كلي دعواش كرد كه به مامانت ميگم و پسره بي ادب و از اين حرفا. پسر بيچاره هم گريه كنان رفت بيرون. منم به محض اينكه اون رفت دويدم سمت مامان و پاهاشو بغل كردم و خودمو زدم به گريه كه مامان اين پسره خيلي بي تربيت بود. دوستش ندارم. مامان بيچاره م هم كلي نوازشم كرد و دلداريم داد كه نترس ديگه نميزارم بياد و اينا!

از بچگي نسبت به مقوله سكس هم حساس بودم. از همون قبل از ابتدايي كه فهميدم مامان بابام با همديگه، بله!، همش مواظبشون بودم كه سر بزنگاه مچشونو بگيرم. اوايل ابتدايي كه بودم خيلي از شبا سعي مي كردم خواب نرم و بيدار بمونم ببينم خبري ميشه يا نه. گاهي كه خبري مي شد يواشكي پا مي شدم ميرفتم در اتاق خوابشون گوش واي ميستادم. يادمه يه شب، نصفه شب يهو همين جوري بيدار شدم ديدم از بيرون اتاق صدا مياد. بدو رفتم بيرون ديدم مامانم لخت لخت چسبيده به ديوار و بابام هم لخت لخت چسبيده به مامانم. همينطوري بر و بر نگاشون مي كردم. بدبختا نمي تونستن تكون بخورن! فقط بابام تند تند مي گفت برو تو اتاقت، درو ببند. گفتم برو تو اتاقت. اما مگه من از جام تكون مي خوردم!

زيرنوشت: چرا اينجوري نگام مي كنين؟ اينا خاطرات من نيس كه؟ خاطرات يكي از دختراي همكلاسيمه!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 16:42  توسط   |